![]() نهضتی که هنوز ادامه دارد ... آخرین سردار شهید حزب الله ، عماد مغنیه(مشهور به حاج رضوان) یکی از مهمترین فرماندهان اطلاعات-عملیات حزب الله که از سال1982 در لیست سیاه سرویس های اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل قرار داشته است . نکته جالب در مورد این سردار بزرگ آن است که با وجود نقش بسیار مهمی که در حزب الله بر عهده داشته در لبنان دیده نمی شد و در نهایت در خاک سوریه مورد هدف قرار گرفت ... سید حسن نصرالله در نطقی که در مراسم تشییع این شهید ایراد نمودند بر این نکته تصریح داشت که با این ترور ، مبارزات حزب الله لبنان وارد شرایط جدیدی خواهد شد و دیگر مرزی برای مبارزه با اسرائیل وجود نخواهد داشت ... ![]() شاید ؛ هنوز هم خیال غالب را بر این باشد که چون عشق دایره دار میدان شود دگر مجالی برای ماندن عقل نیست ... ولی آیا حقیقت ماجری اینگونه است ؟ مفتی که خود مدعی کفایت عقل در هنگامه چاره اندیشی است به تصدیقی بلاتصور برآمده ، فتوی بر حرمت عشق می دهد چرا که او را مبطل عقل می بیند ... و صوفی نیز گریبان دریده ، چون هنوز اسیر در جلوه نفس خویشست ، خاک مذمت بر سر عقل ریخته ، به یکباره اسباب طغیانش دانسته است ... ولی در این میانه ، گویی حقیقت ، فارغ از سینه چاکی این مدعیان ، به راه دیگری رهنمون گشته است... آنانی که به خیال خویش بسنده کرده و راه استغنی پیموده اند ، محکومند که تا ابد در برهوت اوهام خویش سرگردان بمانند ... و این سریست که جز معتکفین حرم انس ، کس بر آن وقوف نیافته ، آنگاه که در سماع بیخودانه خویش ، شطری از آنچه را که جانشان را به غلیان واداشته به زبانی ملکوتی نجوا می کنند ؛ که « التوحید اسقاط الاضافات » و مگر نه اینست که خلع نعلین خودبینی و خودگویی نمودن در وادی ادب ، اولین شرط است و شاید از همین روست که حضرت باری (جل جلاله) بیرون آمدن از هر آنچه دوختنی است را اول-مرحله از مناسک حج قرار داده است . چگونه است که ما کوته همتان ، هنوز سطری از حقایق هستی را نخوانده دعوی مرشدی سرداده ایم ؟به کدامین قیاس ، رای بر حرمت آنچه می دهیم که خدایش روا دانسته و حرمتش را واجب ... شاید هنوز نیز چون مستی تب کرده ، هزیان می گویم ولی شما را به وجدان بیدارتان سوگند ... مگر در وادی قضاوت ، شرط انصاف جز اینست که ابتدا سخن متهم را بشنوند و سپس او را به جرمش بگیرند ؟ روی سخن با کسی است که بند تعلق را دریده و پای در طواف آن بیت العتیق نهاده است تا شاید بعد از این حاجی اش بخوانند... مگر نه اینکه او را درین بیابان تفت و سوزان که نشانی از بی پناهی بنی بشر در صحرای محشرست ، به تماشای حقیقتی خوانده اند که تا پیش از این حجاب روزمردگی ... مانع از دیدن آن می شد ؟ حال ؛ ای به حج رفته و بازگشته ... آیا مگر در آنجا ، مدهوشی عالم را به چشم باطن ندیده یی؟و مگر ندای « ان اول بیت وضع للناس ببکه مبارکا فیه آیات بینات مقام ابراهیم...» را به گوش جان نشنیده یی ؟ مگر ندیده یی که در آنجا ، هاجر ، برای حفظ جان اسماعیل ، هروله کنان در طلب آب بر می آید و ابراهیم ، تنها برای طاعت و بندگی ، او را به قربانی می برد ؟ هان ... در اینجا ، بارها و بارها ، عشق صرف از پریدن باز می ماند ... و تو ، چون خسی غرقه در سیلاب ، مات و مبهوت ، گاه مأمور به شتابی و گاه ناچار به وقوف ... آری ، حقیقت از جنسی دیگرست و در جایی دیگر می باید آن را جست . کعبه ، نمادی راز گونه از کامل ترین شکلیست که بر کره خاک ، تمامیت وجود یافته است و تو مکلف بر آنکه به تعداد عددی مقدس ، بر مداری که قدما ... کامل ترین شکل ملکوتی اش دانسته اند ، به گردش بگردی ! آیا به حکمت این ماجری اندیشیده ایم ؟ و مگر عقل ، جلوه یی از آن روحی نیست که حکمای الهی ، جسمانیه الحدوثش خوانده و پر ارج ترین دارایی آدم خاکی ؟ و دایره نیز ، کمالی برای حرکت ... که حقیقت آن را می بایست در فراسوی عالم ناسوت جست ... و آیا این همان طریق طواف عاشق به گرد معشوق نیست ؟ اینست که حتی عقل صرف نیز مهجور از واقع امر و پای در گل می ماند ... شاید حقیقت این باشد که ؛ در اینجا ، عشق بر مدار عقل می گردد ، عقلی که مرتبه یی نازله از آن حقیقت سرمدیست که بر کره خاک قرار گرفته تا شاید ره گم نشود ... نوار غزه ... آنجا که مادران در انتظار عزیزانشان ، سوغاتی جز اشک ندارند ... آیا در این میانه ، من و تو ، تنها به آهی و افسوسی بسنده کنیم ؟ دریغا از مسلمانیمان که چه زود بر آب فراموشی اش سپردیم و از پس آن هزار و یک توجیه بر بی غیرتیمان ...
|
|