|
سلام درست يادم نمي ياد چند سال پيش بود، دوباره يواشكي رفته بودم سراغ كتابخونه شخصي بابام، از هر طرف مراقب بودم كسي متوجه نشه من اونجام. حالا كه فكرش رو مي كنم يادم نمي ياد چرا اونموقع ها يواشكي به كتاب هاي بابام سرك مي كشيدم هيچوقت منع نشده بودم ولي هميشه مراقب بودم كسي نفهمه... آهان يادم اومد چند تا كتاب بود كه نبايد مي رفتم سراغشون اما كي گوشش به اين حرفها.... بماند انگار زدم جاده خاكي... همينجوري كه داشتم كتاب ها رو نگاه مي كردم، چشمم به يه كتاب افتاد كه جلد قرمزي داشت يادمه اسمش مشخص نبود بازش كردم « جنگ 6 روزه اعراب و اسراييل»، زيرش هم يه چيزايي نوشته شده بود كه با خودكار آبي حسابي خط خطيش كرده بودند، نمي دونم چي نوشته بود كه انگار با عصبانيت اونو به اين روز درآورده بودند. ما هم فضول نه ببخشيد منظورم كنجكاوه، همينجوري زير و روش مي كردم تا بفهمم چي نوشته بود تو همين گير و دار بودم كه چشمتون روز بد نبينه يه نفر از پشت سرم گفت: چيكار مي كني؟ تقريبا قالب تهي كرده بودم فقط تونستم چندتا صفحه كتاب رو برگ بزنم و تو همون حالت كه بودم گفتم: دارم حكايت جنگ .... - اگه راستش بخواين اسم كتاب يادم رفته بود كه بالاي صفحه رو ديدم – 6 روزه رو مي خونم. بابا حالا ديگه كنارم بودند. يه نگاه پرمعنايي بهم انداختند و من انگار مي خواستم از نگاهشون فرار كنم چشمام رو انداختم رو صفحات كتاب. - چيز خوبيه. خوب بخونش. اينو گفتند و رفتند يه نفس راحت كشيدم.... راستش اون روزها اينقدري كه برام مهم بود بفهمم زير خط خطي ها چي نوشته ، مطالب كتاب برام مهم نبود. اونروز به خوبي و خوشي تموم شد شايدم من فكر مي كنم اينطوري بود ولي گذشت، البته بايد بگم چند سال بعد من كتاب رو تقريبا خوندم..... تا اينكه.... امروز دقيقا 6 روز از مقاومت سرخ مردم مظلوم غزه، در مقابل حملات وحشيانه رژيم غاصب مي گذرد و نبض پاره تن اسلام امروز قوي تر از هميشه مي زند... خيلي جالبه، مگه نه! عجب شباهتي... دوباره به سراغ كتابخونه شخصي بابام رفتم تا يكبار ديگه اون كتاب رو بخونم.... اما .... اون كتاب سر جاش نبود.... درست حدس زديد.... اون از اونجا رفته بود.... چون به زودي قراره يه كتاب قطورتر و قشنگ تري جاش رو بگيره.... كتابي كه مقاومت خونين كودكان و زنان و مردان غزه را حكايت مي كنه.... كتابي كه در برگ برگش نوشته « كل ارض الكربلا كل يوم العاشورا »...
كتابي كه يك فصل آن قطعا بي غيرتي سران عرب و سكوت مشمئزكننده حكام جهان را در بر داره.... گوش كنيد... روي سخنم با شكم بارگاني است كه جام مشروب را با آروزي رسيدن به اهداف پليدشان به هم مي كوبند.... در حماقت خود بمانيد.... شما... پست تر از آن هستيد كه انتظار گوش كردن از شما داشته باشيم... اما... به گمانم هنوز آنقدر كر نشد ه ايد.... خوب گوش كنيد.... نمي خواهم بگويم صداي گريه هاي بچه هاي پاره تن اسلام را بشنويد، نه، ما در مكتب عاشورا زيسته ايم.... به ما ياد نداده اند جلوي دشمنانمان ضجه بزنيم،نه.... شما كه طبق مثل قرآن از الاغ پست تريد. چند خانه را فرو ريختيد، چند زن و بچه را كشتيد،، چند مسجد را بمباران كرديد... نمی خواهد خیلی به خود فشار بیاورید... مهم نيست.... فقط خوب گوش كنيد... چند ساعت ديگر... دوباره باز خواهيد شنيد... «الله اكبر... الله اكبر... اشهد ان لا اله الاالله....» برويد از خشم به خود بپيچيد.... چيزي تا نابودي كاملتان نمانده.... ان يشاء الله
و اما تو، خواهرم.... لباس رزم برادر را آماده كن.... آرام باش.... كاش مي توانستم خود را از حصار تن برهانم و به اندازه پاك كردن اشك هايت مرهمي باشم براي درد مظلوميتت... آرام باش... « اليس الصبح بقريب...» مقاومت كن.... وعده خدا... قطعا تحقق مي يابد.... از آن سوی حصارها با تو سخن می گویم ... شاید در میان دود و آتش ، فریاد مادران و ضجه کودکان ، دیگر نایی برای شنیدن نداشته باشی ... ولی باز می گویم ... می گویم تا شاید سکوت را شکسته و خواب خرگوشی این نامرد مردمان را آشفته کرده باشم . با تو می گویم و با تو می گریم ، آری با تو ... ای غزه
اما ، ای پاره تن اسلام ... اگر کودکانت تشنه اند ، من نیز فردا را روزه خواهم گرفت ، اگر کودکانت ، شبها را تا به صبح می گریند ، من نیز امشب را با گریه به صبح خواهم رساند ... چرا که خاک تو ، خاک ما و خون تو ، خون ماست ...
|
|