|
سلام.... شايد، بعد از خوندن اين پست خيلي هاتون بد و بيراه بگيد يا باور نكنيد كه همچين اتفاقايي كنار گوش من و تو افتاده باشه .... ولي شك نكن حقيقت داره... واقعيه ... واقعي.... مخاطب بعضي از بخش هاش كاملا مشخصه ولي بعضي جاها هم نه.... خيلي راحت هرجاش فكر كرديد خاطر نازنينتون آزرده مي شه، خيلي راحت بگيد ... بدرک... با من نبود... خداقوت... نويسنده: بنده آزاد
هشدار ... به محدوده خطر نزدیک می شوید ...
این تصویر به معنای حضور نویسنده یی است که به نوشتن ، چندان که خوشایند برخی باشد ، علاقه یی نداشته و ندارد ... (!)
بعضیا بهم میگن : فلانی (!) ... به گمونم یا عقلت پاره سنگ ورداشته یا خوشی زیر دلت زده ... بشین کتابت رو بخوون و مقاله ات رو بنویس ... آخه مگه مرض داری (!) چرا چوب میکنی تو لونه ی زنبورا و بعد میشینی تماشا که حالا چی میشه ... (!) ولی من میگم : خب ما هم آدمی زادیم ... اگه همین یه کارو هم نکنیم ، یهو وقتی حواسمون میاد سرجاش که دیگه تو خودمون پوسیدیم ... ولی اون وقت ، چه فایده (!) چونکه دیگه کار از کار گذشته و بوی گندش همه عالم و آدم رو خبر کرده ... مگه غیر از اینه ؟ میگن : خب ، گیریم که تو درست میگی ، بعدش ... میخوایم بدونیم کار عالم و آدم به تو چه ربطی داره ؟ میگم : زکی (!) ... ما رو باش داریم با کیا اختلاط می کنیم ... بابا ، به خدا (!) من هم رو جفت پاهام راه می رم ، خیر سرمون ما هم آدمی زادیم دیگه ... یعنی چی که به عالم و آدم ، کاری نداشته باشیم ... اگه ما کار نداشته باشیم ، پس کی کار داشته باشه ... نکنه ، گربه مش جعفر بقال یا سگ حاج رضا صراف ... امضاء : م - خزان توضیحی به نوشته ایی بدون شرح: سلام خانم سارا شمسی. به وبلاگ ما خوش آمدی. منتظر مطالب بعدی شما هستیم. همین چند دقیقه پیش میلم را چک کردم از اینکه مطلبتون به موقع روی وبلاگ نرفت پوزش می طلبم. سلام اسمم، تنها در میان همه، شهرتم آدمیزاد و محل زندگیم جایی به اسم زمین
مرغ ملکوت پر می کشد و آوازی سر می دهد! آسمان نیلگون می گردد! پرده ها کنار می روند.. صدایی می آید ...! صدایی آشنا اما غریب! سرها بر می گردد ! صدا از کجاست؟؟ انگار که زمین و زمان با تاری از نور به هم گره خورده است ..و ناگهان آسمان ندای الله اکبر سر می دهد ....و این بار صدا رساتر می شود آری این صدا را بار ها و بارها شنیده ام و خوانده ام ! اما این دفعه رایحه ی خوشی دارد ! این بار تمام وجودم را می لرزاند ! این دفعه من نمی گویم این را چشمانم می گویند که همیشه با من مخالف بوده می گوید که این صدا صدای انا الحق است ............آه خدای من(مطمئنم چشمانم دروغ نمی گویند این من هستم که آنها را در پشت پرده ی منیت خود به اسارت در آورده ام)! ! روز موعود فرا رسیده اما برای یک لحظه سر بر می گردانم و پشت سرم را نگاه می کنم! هیچ ندارم کوله بارم خالیست ... چه کرده ام ! 1170 سال گذشته و توشه ای ندارم ! من! انسان! اینک دستانم خالیست ( چرا می گویم انسان بل من انسان شیعه!) و حال دیگر افسوس چاره ی درد نیست، باید کاری کرد اگر چه دیر شده! اما هنوز می توان قدمی برداشت!.....به گمانم باید همان کاری کرد که 1170 سال فرصتش را از دست دادی ؟ ثانیه های بیشماری را از کف دادی و اینک در لحظه ی آخر تو مانده ای و ؟؟؟ اینجا دیگر امان نداری باید بجنبی ! بسم الله......... ازکجا ؟ از همین جا و همین لحظه !!! تصمیم اول : بمانم و بسازم یا بروم؟ اما به کجا باید رفت؟؟؟....ماندنش بهتر است این را قرن هاست به تو گفته اند و و وظیفه ات را خوب در ذهن داری و مشکل از جای دیگر است مشکل نخواستن و اهمال کاری است همین و بس! .... این فکر لحظه ای آرامم نمی گذارد؟ چه باید توشه ی راه سازم ! دستانم خالیست ! نمی دانم چقدر از عمرم باقی است؟ نمی دانم چه کار کنم؟ کارها مصلحتی شده اند! خیلی جاها یا شاید همه جا اگر کاری نکنم به دیگرانی بر می خورد یا شاید به من برچسب بچسبانند! خیلی جاها تنها می مانم در برابر تمسخر دیگرانی! چه باید بکنم ؟؟؟ خویشتنداری و ماندن بر عقاید سخت شده! باید چشمانم را ببندم تا نبینم آنچه را نادیدنی است ! و اگر چنین کنم چون ظرفیتم پایین است چون ریشه ام را گم کرده ام زمین می خورم ! دام ها زیادند و و پای من هم لنگ است ! طناب ها زیادن و من خود تنگی نفس دارم! چه باید بکنم؟؟؟ باید این طلسم را بشکنم باید به همه ی ناهنجار های هنجار شده پشت کنم...... یا مهدی تو خود دستم را بگیر و از این باتلاق نادانی و نیستی نجاتم بده!!
|
|