تبليغاتX
وبلاگ گروه مطالعاتی مهدویت دانشگاه خلیج فارس بوشهر

بغض بدجوری چنگ انداخته بود به گلوش. اونقدر فشار آورده بود که اشک به آسونی  می تونست خودشو تا پشت پنجره چشاش بالا بکشه. دیگه تحمل نداشت. صدای هق هق قفسه سینش  رو قبضه کرده بود. دو سه هفته ای میشد کفگیر تحملش  به ته دیگ خورده بود. درونش بلوایی به  پا بود که شاید توی تمام عمرش دو یا سه بار همچین حالتی رو ازش سراغ داشتم. اونقدر ناراحت بود که با خودم گفتم الانه که سکته بزنه

 خداییش عجب صبری  داره. آروم زیر لب یه چیزی زمزمه کرد که ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 12:42  توسط   |