|
این متن ، بی هیچ ایهام و کنایه یی ، صرفاً بازخوانی دوباره ی یک خاطره ی قدیمی است ... البته شاید ، مخاطب خاصی نداشته باشد ، ولی به هر حال ، حادثه یی بوده در متن زندگی واقعی نویسنده ... (!)
ماجرا بر میگرده به هفت سال پیش ؛ یه اتفاق شاید ساده (!) ... بلوایی به پا کرده بود که در نهایت ... نویسنده : م - خزان ...................................................................... تیتر اول کاغذ اتفاقیه - عصر امروز - : قشمشم الدوله آزاد شد ... توضیح سردبیر : قشمشم الدوله ، در پی شیوع آنفلانزای سوء برداشت در میان اهالی این دنیا ، از دربان جهنم ، برگه ی مرخصی استعلاجی گرفت ... (!) قشمشم الدوله - همین دنیا ، همین لحظه - : ... آخه ، خوش انصاف ؛ چرا هر وقت ما گفتیم « ش » ، شما گفتی : فلانی ، شکر خورد . عجب دوره - زمونه یی شده ... بینم ، نکنه باز اون حاجی مکه ندیده ها ، هارت و پورت در کردن ... آآآآی نفس کش ... سلیمانی (م- خزان) : نمی دانم چرا هر کس از ظن خود شد یار من ... این متن نوشته شده است تا افرادی را که از دور دستی بر آتش داشتند ولی سعی می کردند تا ما لحن خود را در کلام به حق خود ، ملایم تر کنیم ، توبیخ نماید ... حال اگر کسی ، برداشتی غیر از این داشته است ، ما حساب خود را از ایشان سوا کرده ایم ... این قلم به طور جدی ، از تمام مطالب نوشته شده در این وبلاگ (ما هم آدمی زادیم دیگه ، به درک با من نبود ، چهارشنبه سوری و ... )حمایت کرده و متن « یه اتفاق ساده » ، نیز هیچ تعبیری ، جدای آنچه گفته ایم ، نداشته و ندارد ... قشمشم الدوله : بعضیا ، دست ما رو هم از پشت بستن ، ... قرار بود ما آدم بده باشیم و بعدش بریم جهنم ولی انگار ... ای بابا ... (!) |
|