تبليغاتX
وبلاگ گروه مطالعاتی مهدویت دانشگاه خلیج فارس بوشهر

بغض بدجوری چنگ انداخته بود به گلوش. اونقدر فشار آورده بود که به آسونی  می تونست خودشو تا پشت پنجره چشاش بالا بکشه. دیگه تحمل نداشت. صدای هق هق قفسه سینش  رو قبضه کرده بود. دو سه هفته ای میشد کفگیر تحملش  به ته دیگ خورده بود. درونش بلوایی به  پا بود که شاید توی تمام عمرش دو یا سه بار همچین حالتی رو ازش سراغ داشتم. اونقدر ناراحت بود که با خودم گفتم الانه که سکته بزنه

 خداییش عجب صبری  داره. آروم زیر لب یه چیزی زمزمه کرد که ......

توی این چند مدت اونقدر تحمل کرده بود که دلش شده بود عین شیشه ترک خورده. یه ضربه میزدی پودر میشد. طوری که انگار هیچ وقت نبوده.

دیگه تحمل دست و پنجه نرم کردن با مشکلات جور واجور براش سخت شده بود. زیر لب زمزمه کرد: خدایا این مشکلات کی تموم میشه؟ خدایا من یه تنه و این همه مشکل؟ خدایا منم آدمم ! ظرف تحملم مثل همه اندازه داره، الان هم لبریز شده! آخه مگه من آهنم؟ چرا تا یه مشکل رو با هزار بدبختی حل میکنم تازه متوجه میشم با یه مشکل دیگه باید دست و پنجه باید نرم کنم ؟ میشه یه روزی برسه همه این مشکلات تموم بشه؟

آروم و قرار نداشت. اونقدر گریه کرده بود که صورتش  خیس خیس بود. دستش رو دراز کرد واز توی قفسه کتاباش  چیزی رو برداشت. با دیدن اونچه توی دستش بود  یاد روزی افتادم که با دو سه تا از دوستامون قرار گذاشتیم وقتی توی زندگی خیلی گیر کردیم، وقتی خیلی دلمون گرفت، وقتی راه رو از چاه تشخیص ندادیم، وقتی تحملمون تموم شد و از شدت مشکلات مثل امروز بغضمون ترکید و آرزوی مرگ کردیم دست به دامن همین کتاب بشیم.

یادآوری خاطرات نه چندان دور اشک رو از زیر پلک های بسته هر دومون به راحتی  بدرقه صورتمون کرد .

آروم آروم با همون هق هق دوست داشتنی گفت : بسم الله الرحمن الرحیم

چند دقیقه بعد با همون حالت قرآن رو باز کرد. هر چه بیشتر می خوندیم  تعجب هردومون بیشتر و بیشتر میشد

گروهی از شیاطین را نیز مسخر او قرار دادیم  که در دریا برایش غواصی می کردند و کارهای غیر از این نیز برای او انجام می دادند و ما آنها را از سرکشی حفظ  می کردیم

و ایوب را به یاد آور هنگامی که پروردگارش را خواند و عرضه داشت بدحالی و مشکلات به من روی آورده و تو مهربان ترین مهربانانی.

ما دعای او را مستجاب کردیم و ناراحتی هایش را برطرف ساختیم و خاندانش را به او بازگرداندیم و همانندشان را  برآنها افزودیم،تا رحمتی از سوی ما و تذکری برای عبادت کنندگان باشد. و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل  را به یاد آور که همه از صابران بودندو ما آنها را در رحمت خود وارد ساختیم چرا که آنها از صالحان بودند. و ذوالنون را به یاد آور آن هنگام که خشمگین از میان قوم خود رفت و چنین پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت ،اما هنگامی که در کام نهنگ فرو رفت و در آن ظلمتهای متراکم صدا زد: خداوندا جز تو معبودی نیست منزهی تو .  من از ستمکاران بودم و ما دعای او را به اجابت رسانیدیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مومنان را نجات  می دهیم. و زکریا را به یاد آور آن هنگامی که پروردگارش را خواند و عرض کرد. پروردگار من مرا تنها مگذار و فرزند برومندی به من عطا کن و تو بهترین وارثی. ما هم دعای او را پذیرفتیم و یحیی را به او بخشیدیم. و همسرش را که نازا بود برایش آماده بارداری  کردیم چرا که آنان خاندانی بودند که همواره در کارهای خیر به سرعت اقدام می کردند و در حال بیم و امید ما را می خواندند و پیوسته برای ما خاضع و خاشع بودند. و به یاد آور زنی را که دامان خود را پاک نگه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش را نشانه بزرگی برای جهانیان قرار دادیم. این پیامبران بزرگ و پیروانشان همه امت واحدی بودندو پیرو یک هدف و من پروردگار شما بودم پس مرا ستایش کنید. آیات 94-82 سوره انبیا

چند بار خوندیمش. هنوز هم گریه می کرد اما نه از سرفشار مشکلات بلکه از محبت دو چندان شده خودش به خدا.

قرآن را چند بار بوسید بعد آروم آروم صورتش رو گذاشت روی همون آیات.

مشکلات قبلی یادش رفت رو کرد به من و گفت : دوباره از صفر شروع می کنیم ،به هر دلیل و به هر قیمتی وبلاگ را تنها نمی گذاریم حتی اگر برا مدتی حرفی برای گفتن نداشته باشیم. تو دانشگاه ما وبلاگ نسل واصل سخنگوی هرچند ناتوان جامعه مهدویه به هر دلیلی نباید خاموش بشه.  با همه سختی بر خدا توکل می کنیم، یاد آیه-  قل هو ربی لا اله الا هو علیه توکلت و الیه متاب: بگو او پروردگار من است بر او توکل کردم و بازگشتم به سوی اوست-  افتادم. خندم گرفته بود با وجود این همه مشکل باز حواسش به نسل واصل بود. پس با هم گفتیم:

گفتیم  به دوستامون میگیم با وجودی اینکه فکر نمی کردیم  خاطره ای از ما در این شلوغی روزگار در ذهنتون باقی مانده باشه اما به خاطر دعاهای گاه و بیگاهی که در حقمون  کردین ازتون قدر دانی میکنیم.گفتیم هیچ کاری برا جبران این لطف نمیتونیم براشون انجام بدهیم، مگه اینکه همیشه دعا برا اونها رو فراموش نکنیم.گفتیم بهشون بگیم از شروع کار خوشحال و از پایان ناراحتیم اما به تصمیم همه شما احترام می گذاریم.

به همدیگه عهد کردیم همه نویسنده های این وبلاگ رو از تعهد به هر عهد و پیمانی  آزاد آزاد بگذاریم تا هر وقت دلشون بخواد حتی اگر قولی داده باشند از این مجموعه بروند اما وبلاگ همواره منتظر بازگشت اساتید بزرگ فردا می ماند. البته این وبلاگ مشتاقانه پذیرای صاحبان فکر جدید هم هست. کار رو لنگون لنگون راه می اندازیم بعدش هر چه خدا بخواد.

در حالی که بلند میشد گفت: به نام قائم آل محمد(ص) دوباره از نو شروع می کنیم. بقیه مشکلات رو هم خود خدا حل کنه.

ایندفعه دیگه واقعا خندم گرفته بود برا یه چیزای دیگه گریه می کرد سر از یه جای دیگه در آورد. عجب آدمیه

قابل پیش بینی نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 12:42  توسط   |